| X Close | ||


آدم وقتی نزدیک روز تولدش میشه کلی ذوق و شوق داره
از یک ماه قبلش همش انتظار اون روز و میکشه ولی وقتی
روز تولدش میشه مثل من نمیدونه چی بگه!!!
![]()
امروز تولدمه ۹آذر وارد ۲۵ سالگی میشم ![]()
تولدم مبارک
![]()



رفتار من عادی است
اما نمی دانم چرا این روزها
از دوستان و آشنایان
هر کس مرا می بیند
: از دور میگوید
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری
اما
من مثل هر روزم
با آن نشانیهای ساده
و با همان امضا٬ همان نام و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام
این روزها تنها
حس می کنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
حس میکنم
از روزهای بیش قدری بیشتر
این روزها را دوست دارم
گاهی
ـ از تو چه پنهان ـ
با سنگها آواز میخوانم
و قدر بعضی لحظه ها را خوبی می دانم
این روزها گاهی
از روز و ماه و سال٬ از تقویم
از روزنامه بی خبر هستم
حس میکنم کمی کمتر
گاهی شدیدا بیشتر هستم حتی اگر می شد بگویم
این روزها گاهی خدا را هم
یک جور دیگر می پرستم
از جمله دیشب هم
دیگر تر از شبهای بی رحمانه دیگر بود
من کاملا تعطیل بودم
اول نشستم خوب
جورابهایم را اتو کردم
تنها ـخدود هفت فرسخ ـ در اتاقم راه رفتم
با کفشهایم گفتگو کردم
و بعد از آن هم
رفتم تمام نامه هارا زیر و رو کردم
و سطر سطر نامه ها را
دنبال آن مجهول گشتم
چیزی ندیدم
تنها یکی از نامه هایم
بوی غریب و مبهمی می داد
انگار
از لا به لای کاغذ تا خورده ی نامه
بوی تمام یاس های آسمانی
احساس می شد
دیشب دوباره
بی تاب در بین درختان تاب خوردم
از نردبان ابرها تا آسمان رفتم
در آسمان گشتم
و جیبهایم را
از پاره های ابر پر کردم
جای شما خالی!
یک لقمه از حجم سفید ابرهای ترد
یک پاره از مهتاب خوردم
دیشب پس از سی سال فهمیدم
که رنگ چشمانم کمی میشی است
و بر خلاف سالها پیش
رنگ بنفش و ارغوانی را
از رنگ آبی دوست تر دارم
دیشب برای اولین بار
دیدم که نام کوچکم دیگر
چندان بزرگ و هیبت آور نیست
این روزها دیگر
تعداد موهای سفیدم را نمیدانم
گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک
یک روز کامل جشن می گیرم
گاهی
صد بار دیر یک روز می میرم
حتی
یک شاخه از محبوبه های شب
یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است
گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی می کند
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی میکند
اما
غیر از همین حس ها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری
در دل ندارم
رفتار من عادی است.
قیصر امین پور

صدایت میکنم بارها هر روز هر شب هر دقیقه هر ثانیه ...
میدانم که اینجایی جایی نزدیک
هر بار که نامت را درون سینه ام
فریاد میزنم چیزی درون قلبم گر میگیرید
درست است خانه امن احساسم همان قلبم است

همه چیز گاه تیره می نماید
باز روشن میشود زود
این حقیقتی است
بارانی باید تا رنگین کمانی بر آید
و لیموهایی ترش تا شیرینی گوارا فراهم آید
و گاه روزهایی در زحمت تا که از ما انسانهایی تواناتر سازد
خورشید دوباره خواهد درخشید٬ خواهی دید...!
زندگی مسابقه نیست
زندگی یک سفر است
و تو آن مسافری باش که در هر گاهش
ترنم خوش لحظه ها جاریست.
![]()
ما در عصر احتمال به سر می بریم
در عصر شک و شاید در عصر پیش بینی وضع هوا
از هر طرف که باد بیاید٬ در عصر قاطعیت تردید
عصر جدید٬ عصری که هیچ اصلی
جز اصل احتمال٬ یقینی نیست!
اما من بی نام تو حتی یک لحظه احتمال ندارم
چشمان تو عین الیقین من
قطعیت نگاه تو دین من است.
دوستی بسته پیچیده به روبان ها نیست
که کسی روز تولد به کسی هدیه دهد
چه کسی می داند؟
شاید از برکه متروکی هم
بتوان صدفی صید نمود...
![]()
دچار یعنی عاشق
و فکر کن چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک
دچار دریای بیکران باشد!!!

به لبخند آیینه ای تشنه ام به آغوش بی کینه ای تشنه ام
سلامی صمیمانه آیا کجاست سر آغاز الفت خدایا کجاست
خدایا سرای محبت کجاست من آواره ام شهر الفت کجاست
کسانی که از عشق دم میزنند چرا بین ما را به هم می زنند
خدایا نسیم نوازش کجاست کویرم سرآغاز بارش کجاست
بیا تا به لبخند عادت کنیم به این راه ز پیوند عادت کنیم

زندگی زیباست در یک شب بارانی و سرد٬ زیر چتر عشق
یادت است باران آن دستهای گرم زیر قطره های اشک گونه تو
چگونه پر از شور عشق میشدیم و در تب هیجان میسوختیم
باران خاطره آن روز را به یاد آر و عاشقانه ببار
چگونه یاد آن روز فراموش خواهد شد در حالی که هر شب
پشت پنجره به انتظار باریدنت هستم...!


باد شروع به وزیدن کن دلم تنگ است! مرا با خود به سرزمینی
ببر که بر بلندای آسمان آن رنگ آبی شفافی چشم نواز باشدو
آسودگی خیال تمام وجودم را فرا گیرد٬ و با هر نفس سرشار از
عشق و دلداگي شوم...
باد شروع به وزيدن كن...آيا مي داني يار من در كدام سرزمين
سكني گزيده است؟ مرا به ملاقات ببر! مي خواهم مست از بوي
خوش عشق شوم٬ مي خواهم رخ زيباي يار چشمانم را نوازش
كند. با من بگو آيا مرا توان ديدار با او خواهد بود؟
واي چه سخت است تحمل اين تپش هاي قلبم كه اين چنين بي
محابا به شمارش افتاده! گاه چه كودكانه پر از شور و هيجان
است و گاه چه غم انگيز بدون حضور او سرد و خاموش است!
ای کاش همراه باد شوم... آيا او ميداند درون سينه ام از غمي
سوخته است كه روزگاري عشق مي خواندمش!
از اعماق وجودم فريادي مي زنم كه در گلو خاموش مي شود
بي شك اين صدا به گوش كسي نخواهد رسيد آن وقت تنها
من مي مانم و هجوم سيل اين افكار پريشانم...!

درباره وقت خسیس باشیم.![]()
عادت کنیم که عادت نکنیم.![]()
تحصیل در واقع کشف تدریجی نادانی وجهل است.![]()
واقعیت ما سکوت است همهمه اکتسابی است.![]()
تمام مردم دنیا به یک زبان سکوت می کنند.![]()
هراس من از مردن نیست هراس من از بیهوده زیستن است.![]()
همیشه کسانی از زندگی شکایت می کنند که چیزهای غیر ممکن خواسته اند.
برای کسیکه آهسته و پیوسته راه میرود هیچ راهی دور نیست.![]()
بیکاری٬ کار سختی است.![]()
کینه جسدی سر گردان است٬ کدامیک از شما میخواهد گور این جسد باشد؟
(جبران خلیل جبران)
یک پرنده کوچک که زیر برگها نغمه سرایی میکند برای اثبات خداکافی است.
(ویکتور هوگو)
موسیقی باید آتش آدمی را برانگیزد.(بتهون)
آنچنان با خود در تنهایی زیستم که فراموش کردم تنها هستم.![]()
تا چشمت را نبندی پرنده نگاهم به آشیانه باز نمی گردد.![]()
آدمهابه هم گل میدهندچون معنی حقیقی عشق درگلها نهفته است.![]()
(پائلو کویتلو)

زندگی همیشه بهار نیست٬ زندگی زردی خزان است و
سردی زمستان٬ سبزی بهار است و گرمی تابستان پس
هم تابستانش واجب است و هم زمستانش لازم...
از گرما نباید گریخت و از سرما نباید لرزید٬ در گرما به دنبال
سایبان هدف باید بود و در سرما در کلبه مقصود به سر برد
و نه زندگی آیینه ای است از غم و شادی ها و ...
از شادی ها نباید مغرور شد و از غصه نباید پژمرد.
زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست٬ امتحان ریشه هاست.


آخر این دل کار ما به بیراه کشید
راه گم گشت زندگی به ویرانه کشید
روزگار سیاه شد عاقبت تباه
دل شکسته شد دلدار بی پناه
آرزوها تیره شد رویاها خراب
افسانه ها به باد خیال ها حباب
دیده پر خون از فراغ یار
عشق پر پر شد از جفای یار
آسمان غمگین شد خون گریه کرد
قلبم شکست کس ندید
آخر این دیده کس نشنید
![]()
این شعرو یکی از دوستانم برام فرستاد و من به خاطر دلهای شکسته
خیلیها اونو تو وبلاگم گذاشتم٬ بیایید در این چند صباحی که در این دنیای
فانی زندگی میکنیم قدر همدیگرو بدونیم و با هر شکستنی خودمونو
نبازیم این دنیا اونقدر قلبهای قشنگ داره که سهم قلب کوچک تو باشه
زندگی کوتاه و ارزششو نداره که تلخ سپری شه پس به روی دنیا بخند.

هر کس همان که خواهد٬ یابد
پس در انتخاب هدفهایت دقیق باش
آنچه را که دوست داری٬ و از آنچه که بیزاری٬ آگاه باش
نسبت به آنچه توانایی و در آنچه که ناتوان از آنی٬ داوری کن
در زندگی شیوه ای در پیش گیر که خیر تو در آن باشد
و چنان بکوش که با آن کامکار گردی
با تمام تن و روان آن پیوند را دنبال کن
که والاتر از همه چیز است.
با مردم صادق باش و یاریشان رسان اگر میتوانی
اما به هیچکس وابسته نباش تا آسودگی و
شادمانی را به تو هدیه کند.
تلاش کن هر آنچه را دوست داری بدست آوری
در هر کاری شادمانی بجوی.
به تمام هستی خود عشق بورز
از هر پاره زندگیت یک پیروزی بساز.

من از کدام سرزمینم از کدام مردم
من در آغوش کدام خاک زاده شده ام
هویت گم شده ام را از چه کس جویا شوم؟
میان این جنگل انبوه به کدامین سو گام بر دارم
آیا مرا راهنمایی خواهد بود؟
با چه کس گویم قصه تلخ غربتم را
آیا مرا همزبانی خواهد بود؟
با چه کس همسفر این راه طاقت فرسا شوم
آیا مرا همراهی خواهد بود؟
کوله بارم سنگین است و راه بس طولانی
شب به نیمه رسیده است و چشمانم خواب آلود
آیا فردا خورشید بر فراز این آسمان خواهد تابید؟
آیا فردا را امید به زندگانی به نور خواهد بود!
نمیدانم شاید...فردا چشمانم به روشنایی باز شود!


وقتی توی بی کسی هات تنهاتر از همیشه ای
وقتی کسی رو نداری سر روی شونه اش بذاری
یا حتی تو خستگی هات بهش بگی دوسش داری
وقتی نگاه ما به هم هیچی نمیشه جز قفس
وقتی که بودن ماها یه خاطره ست همین و بس
وقتی نمیشه تکیه کرد به دیوارای آهنی
وقتی که من حق ندارم بگم فقط مال منی
وقتی که تنهایی من تو بی کسی تو گمه
وقتی دلم در حسرت سادگی و تبسمه
وقتی تموم زندگیم شده تو و بی کسی هات
وقتی برام تو موندی اون همه دلواپسی هات
تو اشکامو پاک کنی و بهت بگم دوست دارم

